نه کلامی
نه صدایی
نه لبی که بگشاید سخنی را
فقط چشمانی را هر روز می بینم که بی هیچ کلامی با من سخن می گو ید
چشمانی معصومی که هیچ بهانه ای نمیبابد که لب از لب بگشاید
و چقدر آسان می شود فهمید که چه تنهایی در این چشمان معصوم پنهان است
چشمان او با من سخن گفت
سخن از تازگی
سخن از امید
از فراموشی
از حسی نو
شعری نو
کلامی نو
کلامی که هیچوقت اینگونه حس اش نکرده بودم
وای
و من چقدر قافل بودم از خودم
او امده است
بی انکه خود بدانم
صاحب جایی شده که من
همه ی دروازهایش را سالها بود که بسته بودم
اما حال که می بینم او مالک است مالک قلب کوچک من
کاش می شد سخن می گفتی
تا من هم
.................
دلتنگ
بی انکه بدانم یا بخواهم انتظارت را می کشم
بی صبرانه تر از هر وقت دیگری
شاید بی صبرانه تر از ۶ سال گذشته
های مردم میخواهم همه شما بدانید من انتظار
جمعه ای را می کشم که
خود او وعهده اش را به من داده
اما نمیدانم که این زمان چه از جانم می خواهد
من این روزها از عقربه های ساعتم که اینقدر کند کار می کند بیزارم بیزارم

نمیدونم چرا هنوز یاد تو می افتم
که با هر قطره ی اشکت منم مثل تو آشفتم
نمیدونم چرا ..منم مثل تو بیتابم
شبایی که تو بیداری به یاد تو نمیخوابم

هر ثانیه که میگذرد
چیزی از تو را با خود میبرد
زمان غارتگر غریبی است
همه چیز را بی اجازه میبرد
و تنها یک چیز را همیشه فراموش میکند...
حس "دوست داشتنِ" تو را...
خورشید هر انسان به تعداد روزهایی است که به شب می رساند
هر شبی که فرا می رسد یک خورشید خاموش می شود
خورشیدی که در روشنایش بسیاری از وقایع تلخ و شیرین آینده مان پیدا است
شاید کمی تلاش تلخی های آینده مان را نیز به شیرینی ببرد
اگر بی توجه روزمان را شب نکنیم و خورشیدمان را از کف ندهیم
در این هیاهو و همهمهی زمانه
پیش از آنکه سرما و غربت پاییز
مغز استخوانم را سوزاند
آرام و بیصدا میگویم:
خستهام...
میدانی که هیچگاه میان ما
به سخن احتیاجی نبود
اشارهی این دو مردمک قهوهای
کافیست تا خود
تا آخرغربت و غمزدگی،
دلتنگی ِ مرا بخوانی
قرار بود بمانم
قرار بود تا همیشه
این چشمان همیشه منتظر
بر در چوبیِ کلبهی نمزدهام
بماند و با سرانگشتان نازک
ستارگان خاموش را
روشن گردانم و بیدار...
تا با ضربان سرانگشتان تو
بر این در غبار بگرفته
تمام دلتنگیام را از یاد برم،
دریغ و افسوس...
میخواهم تمام این دردها
مویهها و فروریختنها
نبودهای در عین بودنت را
پشت همان چهارراههای انتظار
شاید کنج همان نیمکت چوبی
بر سنگفرش پیادهروهای همیشه شلوغ
لابهلای کاغذهای فال آن پسرک
جا بگذارم
گمان مبر نازک نارنجی باشم
نه، من فقط
هرچه بیشتر جُستم
کمتر نشانی یافتم
بگذار این حس سرد
غربت دستان کشیده و منتظرم
در همین تابستان خاموش گردد
خیلی وقت است
واقعیت ِ معلق بودنم،
خسته وُ غمزدهام کرده است
خستهام...
هوای حوصلهام ابریست
جانِ دلم!
بعد از ۵ سال رسید
ناراحت
۱۲ بامداد هلند تاریخ ۲۶ اگوست ۲۰۰۹