تبليغاتX
...و بـــــاز هـم تـنهـــایــی...

تو به من می خندی

و نمی دانستی

من به چه دلهره از باغچه ی همسایه

سیب را دزدیدم

باغبان از پی من تند دوید

سیب را دست تو دید

غضب آلوده به من کرد نگاه

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

و تو رفتی و هنوز

سالها هست

که در گوش من آرام آرام

خش خش گام تو تکرار کنان

میدهد آزارم

و من اندیشه کنان

غرق  این پندارم

که چرا

خانه کوچک ما سیب نداشت!!!!

+ نوشته شده در  ساعت 18:18  توسط گمنام  |