
اين زمان نادان است
و نميداند
شاخه ي سبز حيات
روي ديوار زمستان خواب است
اين زمان نادان است
او چه ميداند
پر پرواز کبوترهارا
چه کسي مي چيند
و من انديشيدم
که چرا ماه ز خورشيد
گريزان شده است
که چرا عقربه ها مي چرخند
اندکي صبر کن اي چرخ زمان
مگر اين لحظه چه عيبي دارد
غم ندارد سر سازش به دلم
لحظه ها مي گذرند
پر شتاب و بي درنگ
روز ديدار کجاست؟
کهنه هر گز نشود داغ دلم
زندگي حادثه است
و عجيب است که باز
آشنايي نفس حادثه است
و جدايي اما...
نفس آخر هر حادثه است
و سبک تر نشود بار دلم
چشم من منتظر است
تا ببيند رخ يار
مثل اينست که فراموش شدم
زير اندوه فشار
زير پاي روزگار
انتظار است فقط کار دلم
کسي از کوچه گذشت
نگران و بي قرار
به ستاره نگريست
شب ويراني دل
از خدايش پرسيد
به تماشاي چه مانده است دلم؟
دل عاشق به خدا نزديک است
و در اين عرصه تنگ
زني از عمق وجود داد کشيد
غم ندارد سر سازش به دلم ...