تبليغاتX
...و بـــــاز هـم تـنهـــایــی...
                                       

من و شمع

يك شب كنار شمعي
تا صبحدم نشستم
او گريه كرد و مي سوخت
من هم ز غم شكستم

در آن شب سيه رو
يادم به چشمت افتاد
آن مستي نگاهت
بر روي چشمم افتاد

آهسته اشكي آمد
پايين ز ديدگانم
گويي به شعله آمد
شمع درون جانم

آن قطره اشكم آخر

بر روي شمع لغزيد
خاموش گشت و آنگه
دودي به ناز رقصيد

از طرح دود آن شمع
در آن سياهي تار
شعري نوشته مي شد
آهسته روي ديوار

دل مي تپد به سينه
با ياد روي دلدار
هر جا كه هستي يارم
باشد ، خدانگهدار...

+ نوشته شده در  ساعت 2:16  توسط گمنام  | 

تنهايي

هر بار كه دلم براي گفتن تنگ ميشد،

هر بار كه از روي نبود بودها و بودن نبود ها گيج ميشدم

هر بار كه فرياد را با سكوت و سكوت را با فرياد قاطي ميكردم

هر بار كه ماه را با خورشيد و خورشيد را با ستاره عوض مي كردم

احساس تنهايي تمامي وجودم را فرا ميگرفت

مرگ را با تمام وجود دوست مي داشتم 

و حال نيز دل تنگم ،گيجم و تنها

ولي اين بار مرگ را دوست ندارم

چراكه مرگ، از دست دادن زندگي براي زنده است

و تنهايي رفتن دور شدن از كنار دوست و نديدن دوستان است

سالهاست كه اتاق تنهايي من در زير خاك خفته است

من سالهاست كه تنهايم

سالهاست كه من زندهء زندگي را معني نكردم...

من سالهاست كه مرده ام سالهاست

چه هستم!؟

شايد سالها بايد به دنبال نامم بگردم

+ نوشته شده در  ساعت 20:28  توسط گمنام  |