تبليغاتX
...و بـــــاز هـم تـنهـــایــی...

 

بی ریا

بی ریا فریاد کردم بشنوید
این صدای آخرین حرف منست
این همه باران به سقف من چکید
روزهای رفته از یادم نرفت

پس بکارید به هر خانه گلی
که فقط بوی محبت بدهد
و بیارید به لب ها خنده
و سلامی که سلا مت بدهد

و اگر رهگذری تنها بود
بفرستید برایش گل یاس
و بگویید به هر کودک شهر
مهر با خود ببرد توی کلاس

بنویسید به دیوار سکوت

عشق سرمایۀ هر انسانست
بنشانید به لب حرف قشنگ
حرف بد وسوسۀ شیطانست

ببرید رشتۀ هر تهمت را
که از این راه به جایی نرسید
و نخندید به قلبی که شکست
گرچه آن لحظه صدایی نرسید

و بدانید که فردا دیر است
واگر غصه بیاید امروز
تا همیشه
دلتان در گیر است

پس بسازید رهی را که کنون
تا ابد سوی صداقت برود
و بکارید به هر خانه گلی
که فقط بوی محبت بدهد...

 

+ نوشته شده در  ساعت 16:24  توسط گمنام  | 

ماجراي يك عشق

به روي گونه تابيدي و رفتي
مرا با عشق سنجيدي و رفتي
تمام هستي ام نيلوفري بود
تو هستي مرا چيدي و رفتي
كنار اتظارت تا سحر گاه
شبي همپاي پيچك ها نشستم
تو از راه آمدي با ناز و آن وقت

 متمناي مرا ديدي و رفتي
شبي از عشق تو با پونه گفتم
دل او هم براي قصه ام سوخت
غم انگيزست توشيداييم را
به چشم خويش فهميدي و رفتي
چه بايد كرد اين هم سرنوشتي ست
ولي دل رابه چشمت هديه كردم
سر راهت كه مي رفتي تو آن را

 به يك پروانه بخشيدي و رفتي
صدايت كردم از ژرفاي يك ياس
به لحن آب نمناك باران
نمي دانم شنيدي برنگشتي
و يا اين بار نشنيدي و رفتي


نسيم از جاده هاي دور آمد
نگاهش كردم و چيزي به من گفت
تو هم در انتظار يك بهانه
از اين رفتار رنجيدي و رفتي
عجب درياي غمناكي ست اين عشق
ببين با سرنوشت من چها كرد
تو هم اين رنجش خاكستري را
ميان ياد پيچيدي و رفتي


تمام غصه هايم مثل باران
فضاي خاطرم را شستشو داد
و تو به احترام اين تلاطم
فقط يك لحظه باريدي و رفتي
دلم پرسيد از پروانه يك شب
چرا عاشق شدي درد عجيبي ست
و يادم هست تو يك بار اين را
ز يك ديوانه پرسيدي و رفتي


تو را به جان گل سوگند دادم
فقط يك شب نيازم را ببيني
ولي در پاسخ اين خواهش من
تو مثل غنچه خنديد و رفتي


 دلم گلدان شب بو هاي رويا ست
پر است از اطلسي هاي نگاهت
تو مثل يك گل سرخ وفادار
كنار خانه روييدي و رفتي


تمام بغض هايم مثل يك رنج
شكست و قصه ام در كوچه پيچيد
ولي تو از صداي اين شكستن
به جاي غصه ترسيدي و رفتي


 غروب كوچه هاي بي قراري
حضور روشني را از تو مي خواست
تو يك آن آمدي اين روشني را
بروي كوچه پاشيدي و رفتي


كنار من نشستي تا سپيده
ولي چشمان تو جاي دگر بود
و من مي دانم آن شب تا سحرگاه
نگارن را پرستيدي و رفتي


نمي دانم چه مي گويند گل ها
خدا مي داند و نيلوفر و عشق
به من گفتند گل ها تا هميشه
تو از اين شهر كوچيدي و رفتي


جنون در امتداد كوچه عشق
مرا تا آسمان با خودش برد
و تو در آخرين بن بست اين راه
مرا ديوانه ناميدي و رفتي


شبي گفتي نداري دوست من را
 نمي داني كه من ان  شب چه كردم
خوشا بر حال آن چشمي كه آن را
به زيبايي پسنديدي و رفتي
هواي آسمان ديده ابريست

هواي آسمان ديده ابريست

....

 

+ نوشته شده در  ساعت 18:0  توسط گمنام  | 

کلمه ها ناتوانند . این را قلبی به من گفت که روز و شب می تپند و با تپش او هزاران ستاره بیدار می شوند. راست می گویند کلمه ها صدایی ندارند خاموشند و اگر کسی دهان به ترنم آنها باز نکند فراموش می شوند. من خیلی از کلمه ها را از یاد برده ام اما تپش قلبها را نمی توان از یاد برد .

این صدای دگرگون کننده از تمام موسیقی ها شنیدنی تر و زیباتر است.کلمه ها ناتوانند و گرنه برای گفتگو های جاودانه به نگاه حاجتی نبود.نمی توان حتی از عمق یک نگاه به قلمرو یک قلب پی برد.

کدام کلمه می تواند تو را معنا کند؟

همیسه فرصت برای نوشتن هست اما برای دیدن و شنیدن فرصت کم است.

من آنقدر حرف در دل دارم که اگر هفت بار دیگر هم به دنیا بیایم همه دفترهایم را پر خواهم کرد .من نمی خواهم هیچ حرفی را ناگفته بگذارم ‌مگر برای از تو سرودن چقدر وقت دارم ؟

کلمه ها ناتوانند وگرنه حرفهای قلبم را برایت معنا می کردم و از آینه های بکر می خواستم که احساسم را به تو نشان دهند.

+ نوشته شده در  ساعت 17:48  توسط گمنام  | 

به سفر خواهم رفت

کلماتی که زلبهای چو گل خندات

آمد و قلب مرا سخت آزرد

قلب من در تپش است

لحظه ای مات شدم

لحظه ی تلخ وداع هرگز از یاد نرفت

من تو را می بینم

با لبانی خندان

چمدانی در دست کوله باری بر پشت

من ولی در سینه دارم آهی سوزان

اشک من چون باران و دو دستم لرزان

تو به آ ئینه ی خود می نگری

من دو چشمم خیره

خیره بر جاده ی که قرار است تو فردا بروی

و سرانجام تو را با خود برد...

من فقط دست تکان می دادم

غرق در این اندیشه که من  

 تا ابد از تو جدا خواهم بود

....

+ نوشته شده در  ساعت 2:54  توسط گمنام  | 

روزهای هفته

به تماشای چه اید؟
ای همه منتظران
نیست در سر هوس بال و پری
نیست در سینه هوای سفری
یک نفر گفت:
که باید برود
کوله بارش را بست
زندگی در چمدانش جا شد
خستگی هایش رفت
...
روزها مثل همند
همه تکرار همند
صبح و ظهر است و غروب
مثل یک بازی خوب
...

جمعه روز شستشوی زندگیست
*
زندگانی جاریست
آب ها سرشارند
سیب ها پر بارند
عاشقان بیدارند
غصه ها بسیارند
خواب دیدم شاید
قلب ها بیمارند
و گروهی شاید
حرف هایی دارند
...
خاک پیمانه پیدایش ماست
این حقیقت زیباست
...
گوش کن فردا را
مرد نقاش سخن ها دارد
گفت:
شنبه آبیست

روز بعدش سبز است
و دوشنبه زرد است
و سه شنبه طوسی
روز بعدش سرخ و ...
روز بعدش خاکی
*
جمعه هم بی رنگ است
روز بی همتاییست
*
زندگی تکرار است
آخرش تنهاییست
...

+ نوشته شده در  ساعت 19:44  توسط گمنام  | 

گذشت زمان

هیچ چیز قابل برگشتن نیست
که زمان می گذرد
و زمان واژۀ محدودیت است
همچنان می گذرد....

و نمی آید باز
که بسازیم سلامی به لبی
که بگیریم سحررا ز شبی

واگر مرد کبوتر در باد
و اگربغض نشست در فریاد

واگر خاطره ای تنها ماند
واگر حرف غمی بر جا ماند

واگر سقف دلی در هم ریخت

و سکوتی هیجان را آمیخت

و اگرفکر حقیقت پرزد
و گناه هوسی بر سر زد

و اگر دست سخاوت کم شد
و اگر روح لطافت غم شد

یا که تشویش کلامی را برد
یا ندامت به سوالی برخورد

واگر عشق به ویرانه نشست
شیشۀ عمر وفایی بشکست

و اگر لحظۀ باران نرسید
فکر آسودگی جان نرسید
یا که خندیدی به اشکی که چکید

هیچ چیز قابل برگشتن نیست

که زمان میگذرد
...

+ نوشته شده در  ساعت 18:4  توسط گمنام  | 

سزا

نبودی تا ببینی نیستم من
نفهمیدی که آخر کیستم من
به اندوه غریبی خو گرفتم
تمام عمر خود را زیستم من

ذخیره کن صدایم را پس از این
میان خیمه یک یادگاری
زدم ضربدر به روی هر دو چشمم
نبینم بیش از اینها بی قراری

به دل گفتم : سزای تو همین است
که تو مهمان این خانه نبودی
به کنج سینه ام تنها نشستی
اگر چه با منم بیگانه بودی

به ذهن من کنون نقشی نشسته
که می ماند به جای پای عابر

نمی دانم که آن عابر کجا رفت!
قدم هایش نخواهد رفت ز خاطر

برای من چه فرقی دارد آخر؟
نسیمی شاخه ای را می تکاند
دلم گنجشک روی شاخه ات بود
کسی او را ز شاخه می پراند

خیابان ها همه درالتهابند
صدای یک هیاهو در کمین است
که باید مرده ای را جا به جا کرد
سزای عاشقی آخر همین است
...

+ نوشته شده در  ساعت 23:39  توسط گمنام  |