تبليغاتX
...و بـــــاز هـم تـنهـــایــی...

 

آنقدر بی خیال از بازنگشتنت گفتی،
که گمان کردم سر به سر ِ این دل ِ‌ساده می گذاری!
به خودم گفتم
این هم یکی از شوخی های شاد کننده ی توست!
ولی آغاز ِ آواز ِ بغض ِ گرفته ی من،
در کوچه های بی دارو درخت ِ خاطره بود!
هاشور ِ اشک بر نقاشی ِ چهره ام
و عذاب ِ شاعر شدن در آوار هر چه واژه ی بی چراغ!
دیروز از پی ِ گناهی سنگین، گذشته را مرور کردم!
از پی ِ تقلبی بزرگ، دفاترِ دبستان را ورق زدم!
باید می فهمیدم چرا مجازاتم کرده ای!
شاید قتل ِ مورچه هایی که در خیابان
به کف ِ کفش ِ من می چسبیدند،
این تبعید ناتمام را معنا کند!
یا شیشه ای که با توپ ِ سه رنگ ِ من،
در بعدازظهر تابستان ِ هشت سالگی شکست!
یا سنگی که با دست ِ من
کلاغ ِ حیاط ِ خانه ی مادربزرگ را فراری داد!
یا نفری ِ ناگفته ی گدایی، که من
با سکه ی نصیب نشده ی او برای خودم بستنی خریم!
وگرنه من که به هلال ابروی تو،
در بالای آن چشمهای جادویی جسارتی نکرده ام!
امروز هم به جای خونبهای آن مورچه ها،
ده حبه قند در مسیر ِ مورچه های حیاطمان گذاشتم!
برای آن پنجره ی قدیمی شیشه ی رنگی خریدم!
یک سیر پنیر به کلاغ خانه ی مادربزرگ
و یک اسکناس ِ سبز به گدای در به در ِ خیابان دادم!
پس تو را به جان ِ جریمه ی این همه ترانه،
دیگر نگو بر نمی گردی!

+ نوشته شده در  ساعت 3:19  توسط گمنام  | 

 

 

 

دیگر ساعی بر دست ِ من نخواهی دید!
من بعداز این عبور ِ ریز ِ عقربه ها را مرور نخواهم کرد!
وقتی قراری ما بین ِ نگاه ِ من
و بی اعتنایی نگاه ِ تو نیست،
ساعت به چه کار ِ من می اید؟
می خواهم به سرعت ِ پروانه ها پیر شوم!
مثل ِ همین گل ِ سرخ ِ لیوان نشین،
که پیش از پریروز شدن ِ امروز
می پژمرد!
دوست دارم که یک شبه شصت سال را سپری کنم،
بعد بیایم و با عصایی در دست،
کنار خیابانی شلوغ منتظرت شوم،
تا تو بیایی،
مرا نشناسی،
ولی دستم را بگیری و از ازدحام ِ خیابان عبورم دهی!
حالا می روم که بخوابم!
خدا را چه دیده ای!
شاید فردا
به هیئت پیرمردی برخواستم!
تو هم از فردا،
دست ِ تمام پیرمردان ِ وامانده در کنار ِ خیابان را بگیر!
دلواپس نباش!
آشنایی نخواهم داد!
قول می دهم آنقدر پیر شده باشم،
که از نگاه کردن به چشمهایم نیز،
مرا نشناسی!
شب بخیر!

+ نوشته شده در  ساعت 2:18  توسط گمنام  | 

گریز

من از برق نگاهت می گریزم
من از موی سیاهت می گریزم

برای آنکه اشکت را نبینم
همین حالا ز آهت می گریزم

برای آنکه نفرینم نگویی
ز بغض و ناله هایت می گریزم

برای آن که خورشیدم بمانی
من از شکل چو ماهت می گریزم

برایم نامه دادی من چه گویم؟
که از آن نامه هایت می گریزم

نوشتی عشق بازاری ندارد
من از طرز نگاهت می گریزم

نوشتی خسته ای از عشق و مستی
من از آن شکو ه هایت می گریزم

نوشتی می گریزی از من و دل
من اما پا به پایت می گریزم

+ نوشته شده در  ساعت 12:29  توسط گمنام  | 

 

ساعت ها

ساعت ها خواهند آمد
ساعت ها یی که زاییده می کنند افکاری را
ساعت هایی که کهنه می کنند خاطره ای را
ساعت ها در مقابل من نشسته اند
دقایق نا امیدی در ذهن من خوابیده اند
عقربکهایی که از خیره شدن بر چهره من خسته
از خوابیدن در تابوت زمان شکسته اند
چرخش ساعت ها تکراریست
عبور از درد تکراریست
گذر از ذهن خالی عابران تکراریست
از چه می نالیم ؟
از چه بیزاریم ؟
ما نطفه عقربکهاییم !
از چه می ترسیم ؟
از چه می خوانیم ؟
ما گندیده ثانیه هاییم !
من در چرخش ساعت ها می چرخم
ذهنم را در فضای مسموم زندگی سیاه می کنم
رگباری از لحظه ها بر قامت من می بارد
آهسته آهسته احساسم را می کاهد
صدای تیک تیک ساعت ها تکراریست
تکرار دردها تکراریست
حس شعر من مثل گردش ایام تکراریست
تکه تکه ذهن من انگار خالیست !
شهردار، حرکت بر خلاف عقربکها را ممنوع کرده !
استاد، نفس زدن در شعر سیاه را ممنوع کرده !
خالق ،حرف زدن بر ضدش را ممنوع کرده !
شعارهای شهردار هم تکراریست ... وعده های خالق هم تکراریست
ساعت ها در راهند
تلخی حضور عقربک ها احساس مرا کرخت تر می کند
اما
چه احساس خوبی بود هنگامی که در همین لحظه نفس هایم بر کاغذ تمام میشد!
اه ...این احساس هم تکراریست.
 

+ نوشته شده در  ساعت 0:32  توسط گمنام  | 

                                               

کمی انتظار برای من

همیشه به چهار راه
دیر می رسم.
و زمین خسته
که دیگر توان مرا ندارد.
باید بنشینیم
و فاصله های کش دار را شماره کنم
کمی انتظار برای من
و گویش تو با زمین
او را صبور تر خواهد کرد.
بمان بر سر خیابان
کمی انتظار برای من

+ نوشته شده در  ساعت 0:19  توسط گمنام  | 

پرنده

پرنده را دیدم
پرنده را فهمیدم

پرنده تمام احساسم بود که اوج می گرفت
پرنده تمام انتظارم بود که بال بال می زد
پرنده تمام وحشتم بود که کوچ می کرد
پرنده تمام آزرویم بود که دور می شد

پرنده راصدا زدم
نشنید
صدایم کوچک بود
صدایم به آن بالاها نرسید

می خواستم رازم را
به گوش پرنده بگویم
رازی که در این سینه نمی گنجد
به زیر پوست تاول زده ام نمی گنجد
درون رگ های تبدارم نمی گنجد

ای کاش پرنده می شنید رازم را
من عاشق شده ام
 

+ نوشته شده در  ساعت 20:3  توسط گمنام  |