تبليغاتX
...و بـــــاز هـم تـنهـــایــی...

بودنم را هیچ کس باور نداشت
هیچ کس کاری به کار من نداشت

بنویسید بعد مرگم روی سنگ
با خطوطی نرم و زیبا و قشنگ

او که خوابیده ست در این گور سرد
بودنش را هیچ کس باور نکرد
...

+ نوشته شده در  ساعت 20:19  توسط گمنام  | 

پنج شنبه بود
قبرستان شلوغ
چشم هایش
خسته بود و بی فروغ

یک نفر بوسید خاک مادرش
یک نفر می شست خاک همسرش
یک نفر هم خاک می پاشید سرش

مادری فریاد می زد: عاطفه
نور چشمم ،نازنینم ،عاطفه
پس کجایی عاطفه ؟!
یک نفر آرام می خواند فاتحه

روستایی لهجه اش شیرین
چنان هم صحبت مردم شده

مثل اینکه روستایش غرق در گندم شده
گفت : می خواهی بخوانم سوره ای
آیه ای یا آیه الکرسی چطور
یک نفر آهسته رد شد با موتور

گفت : ای مردم شتاب
می فروشم شمع و خرما و گلاب


یک نفر حلوا بدست
روی قبری میوه می شد دست بدست

یک نفر سر را گذاشت بر روی سنگ
یک نفر آورد گل های قشنگ

یک نفر می گفت : ای احسان من
مرغ خوش الحان من
منزل تازه مبارک جان من

من میان این هیاهو گم شدم

فکر غمهای دل مردم شدم

مرگ را دیدم میان قبرها
ایستاده قامتش صاف و بلند
نیست در لحن صدایش
جز طنین نیشخند

گفت : باور می کنید ؟!
این مکان مال شماست
بعد از این.....
تنهایی و خواب عمیق
بهترین حال شماست

+ نوشته شده در  ساعت 3:14  توسط گمنام  | 

حکايتي است که فراموش شدگان هرگز فراموش کنندگان را فراموش نمي کنند

+ نوشته شده در  ساعت 19:42  توسط گمنام  |