|
صبر
یک طرف لیوان آبی واژگون یک طرف قندان و قندش سرنگون
ریخته واریخته هر چیزمن مانده چای و استکان بر میز من
آن طر فتر هم کتابی بی نشان آب گلدانم چکیده روی آن
همچنان غرقم میان فکر خود بی تفاوت می شوم با شعر خود
می دوم درکوچه های بی کسی پشت سر انبوهی از دلواپسی
زیر پاهایم زمین رنجیده شد
حزن تنهایی من پیچیده شد
رو به رویم انتظار رو پنجره امتداد بغض های حنجره
فکر من در سایۀ تاریک غم بوی تند خاطره در پیچ و خم
خاطراتی تلخ همچون زهر مار لیک صبرم هست کوهی استوار
هر چه بادا باد،هرچه شد که شد سر به روی میز ،می پرسم زخود
من چگونه صبر را دامن زدم بر لبانم قفلی از آهن زدم
من چگونه صبر کردم اینچنین صبر بر بی رحمی های این زمین
هر چه دیدم یا سرم آمد که هیچ باز گفتم صبرتا پایان پیچ
صبر می گوید که آخر آفرین یا تو سنگی یا زکوهی آهنین !!
...
|
+
نوشته شده در ساعت 21:35 توسط گمنام
|

|
باران
آسمان نیز ز سکوت دل من گرفته امشب، چه کنم؟ کاش بگرید کاش بگرید تا از گریه او زمین تشنه نیز سیراب شود. باران... باران... باران آسمان راحت می گرید به راستی زیباترین لحظه زندگیست بارش باران را نگریستن و سالهاست که من به باراش قطره های باران می نگرم و با ان آرام می شوم سالهاست که من دردهای درونم را با صافی قطره های باران پاک می کنم سالهاست که من به عشق باریدن باران اشک هایم را جمع کرده ام سالهاست که من.. آه... حال باران است و من... ولی این بار چه گویم این بار تو نیستی و مرا دیگر قراری نیست مرا تاب تماشای باران نیست، مرا تاب مقاومت نیست، می خواهم بگریم ، اشک هایم کجایید دعوتم را بپذیرید و بیایید بیایید که سخت محتاجم من امشب آی با شما هستم... باران هنوز می بارد ولی این بار، این بار این باران است که به قطره های اشک من نگاه میکند و با آن آرام می شود این باران است که از صافی اشک های من آینه ای برای دیدن خود ساخته است دیگر باران نمی بارد خود را دید و رفت و من هنوز تنهایم آه... بی تو باران دلم را چه کنم؟ نمی دانم... نمی دانم....
|
+
نوشته شده در ساعت 0:14 توسط گمنام
|
|
شب
هیچ کس نماند ...هیچ کس نخواند من عجیب دلتنگم ..... یادها چنان بادی در سرزمین کوچک دل در گذرند اما هیچ پنجره ای باز نیست... من صدا زدم ....داد زدم......فریاد زدم..... اما... هیچ کس نماند ......هیچ کس نخواند خسته ام خسته تر از همیشه ...... بیزارم بیزارتر از همیشه ... عجیبم و شاید عجیب تر از همیشه........
تو کجایی ... تو که میگفتی: می خوانی ....می مانی... هنوز اناری که برای تو چیدم در دستم است بگو ...با من از ناگفته ها بگو....
" ...
انار در دستم خون گریه کرد اما باز تو جای دیگر را دیدی... من آواز خوان شبگردم که می خوانم ای... ای شب تو بدان که برای من، هیچ کس نماند ...هیچ کس نخواند
اشکها شما یاری کنید..... که من عجیب دلتنگم/.
|
+
نوشته شده در ساعت 0:11 توسط گمنام
|
|
فریادی از جنس سکوت.....میتوانی بشنوی؟
دوباره شروع از گفتن است ، نا تمام گفتن که توشاید تمامش کنی.....
دوباره هق هق است و هزاران آه و نشنفتن های تو
من و کاغذ و قلم دربدر وادی حرف که تو شاید گذری از لب این وادی کنی و تو شاید کمی گوش کنی ...بشنوی این فریادم
من و این بغض صدا و کمی شور نگاه پشت یک فریادیم که تو امروز از آن میگذری
خسته ام بس که شنفتم چه بی آوازم و چرا مسکوتم و چرا هیچ ندارم حرفی...
وه چه بی فریادم اه چه بی آوازم
من خود ز خود می پرسم که چرا مسکوتم!! منی که غرق شده در حرفم ... چرا بی حرفم؟؟
من و این بغض صدا خسته از این همه آه قصد شب داریم و بس قصد رقصیدن در جشن خدا قصد ماه افشانی قصد شب پیمایی...
من بودم و ماه در شبی مهتابی خیرهء ماه شدم و میخندم ماه نیز بر رخ من می خندد من پر از فریادم من پر از آوازم.......
ناگهان ابری برامد و بپوشاند شب را تیره شد آسمان و ندیدم ماه را حال من بودم شب حال من بودم و این تاریکی باز من بودم و دنیای خموش باز من بودم قصهء سکوت
و کنون می فهمم که چرا مسکوتم و چرا هیچ کسی نشناخت این فریادم
من همه فریادم من همه آوازم در دل فریاد ها چه سکوتی اینجاست....
|
+
نوشته شده در ساعت 0:15 توسط گمنام
|