تبليغاتX
...و بـــــاز هـم تـنهـــایــی...

يادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد 

  

                طلب عشق ز هر بي سر و پايي نکنيم

 

يادمان باشد اگر اين دلمان بي کس شد  

 

          طلب مهر ز هر چشم خماري نکنيم

 

يادمان باشد که دگر ليلي و مجنوني نيست 

 

       به چه قيمت دلمان بهر کسي چاک کنيم

 

يادمان باشد که در اين بهر دو رنگي و ريا 

 

           دگر حتي طلب آب ز دريا نکنيم

 

يادمان باشد اگر از پس هر شب روزيست  

 

         دگر آن روز پي قلب سياهي نرويم

 

يادمان باشد اگر شمعي و پروانه به يکجا ديديم

  

   طلب سوختن بال و پر کس نکنيم

 

ولي آخر تو بگو با دل عاشق چه کنم؟ 

 

               ياد من هست طلب عشق ز هر کس نکنم

 

گو تو آخر که نه انصاف و نه عدل است و نه داد 

 

     دل ديوانه من بهر که افتاده به خاک

 

اين همه گفتم و گفتم که رسم آخر کار 

 

              به تو اي عشق تو اي يار به تو اي بهر نياز

 

ياد من هست که د يگر دل من تنها نيست 

 

         ياد من هست که ديگر دل تو مال من است

 

ياد من هست که باشم همه عمر بهر تو پاک 

 

      ياد تو باشم و هر دم بکنم راز و نياز

 

ياد تو باشد از اين پس من و تو ما شده ايم 

 

         هر دو عاشق دو پرستو دو مسافر شده ايم

+ نوشته شده در  ساعت 22:1  توسط گمنام  | 

فریاد... 

 

ترانه ها با من سخن می گوید !!!

با من از تو می گویند

از عشق  احساس و پنجره ...

 

آنها می گویند :

من همه ی حرفها را راجع به تو گفته ام

و چیزی دگر برای نوشتن ندارم ...

همه ی کاشها و کاشها

و هر آنچه تو در آن پیدایی !

ولی اینگونه نیست !

 

من هر گاه به تو فکر می کنم

شعر جدیدی در مغزم نقش می بندد

همه در وصف تو

در وصف دلتنگی  باور و سکوت ...

 

من بارها به صورتت رجوع کرده ام

و هیچ گاه کتمان نمی کنم که :

سخن ها آنقدر در کنار تو مرغوبند

که همه و همه

حتی طبیعت سرشار اینجا

درخت و قاصدک وآبها وشبنم نحیف برگها هم

می خواهند بدانند

من از که سخن می گویم ؟

 

لحظه ها آنقدر در کنار تو لغزنده اند

که دقایق به چشم به هم زدنی  می گریزند

و آنقدر دور می شوند که آنها را فقط می توان دوباره

در خاطرات با تو دید !

 

کاش می دانستی :

کسی اینجاست

کسی که در هوای شهر تو نفس می کشد

کسی که محتاج یک لحظه دیدار توست ...

کاش می دانستی

دستی در این نزدیکی ها ترا فریاد می زند !

 

قلبی ترا می جوید

نفسی سوی تو سجده می کند و

جنبش لبانی روزی هزار بار

نام ترا تکرار می کند ...

 

ای مهربان

ای ترانه محبوب من !

کاش می دانستی

دستی در این حوالی ترا فریاد می زند !...   

+ نوشته شده در  ساعت 20:56  توسط گمنام  | 

حسرت

از من رمیده یی و من ساده دل هنوز
بی مهری و جفای تو باور نمی کنم
دل را چنان به مهر تو بستم که بعد از این
دیگر هوای دلبر دیگر نمی کنم
رفتی و با تو رفت مرا شادی و امید
دیگر چگونه عشق ترا آرزو کنم
دیگر چگونه مستی یک بوسه ترا
دراین سکوت تلخ و سیه جستجو کنم
با آنکه رفته یی و مرا برده یی ز یاد
می خواهمت هنوز و به جان دوست دارمت
ای مرد ای فریب مجسم بیا که باز
بر سینه پر آتش خود می فشارمت


+ نوشته شده در  ساعت 18:36  توسط گمنام  |