ستاره من ...
ستاره زیباست
می درخشد،
دور است ،
دور است ،
دور است!
آنقدر که برایش دلتنگم !
ستاره رهگذر است ،
می رود...
بامدادی با من است و
می رود...
من برای دیدن ستاره ام محتاجم !
محتاج به پنجره !...
یک پنجره کافی نیست ،
یک نگاه و
یک گذر
کافی نیست !
حضورش تا ابدیت
رو بــــــــروی حصارهای آهنی
و نگاه همچنان شفافش
مرا بس است !
هنوز همان ستاره ای برای من!
پس مرا به همان حس غریب لحظه های گنگ ببر !
همانجایی که در این روزگار،
با ما سفر نمی کنند،
قلب سربیان تیره ،
به نبض و عمق درون معنای حقیقی
پنجره !
من برای دیدن تو محتاجم !
محتاج به پنجره !
یک پنجره کافی نیست برای دیدن تو !
بیش می خواهم ،
بیش !
تمام پنجره های دنیا را می خواهم !
تا هرچه گذر کنی،
باز هم ترا ببینم !
پنجره ای که پایانی در گذرت ندارد ،
پنجره که تمام وصعت آسمان را بپذیرت و
تمام قدمهای ستاره ام را !
پنجره ای که تنها یک پنجره نیست ،
یک واژه است :
رهـــــــــــــــــا...
آری !
هوا عالی ست !
دلم جاریست ،
از تمام پرتوهای درخشش او !
صدایش می کنم ،
بلند...
رهـــــــــــــــــا...
غریبانه نیست این صدا !
عشق او مدتهاست با من است ،
ولی افسوس که خود نمی دانستم !
حال ستاره ام را می بینم ،
می درخشد ،
دور است...
دور است...
دور است ،
آنقدر که
برایش دلتنگم !...
اینم از فالم
يوسف گمگشته بازآيد به کنعان غم مخور
کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور
ای دل غم ديده حالت به شود دل بد مکن
وين سر شوريده بازآيد به سامان غم مخور
گر بهار عمر باشد باز بر تخت چمن
چتر گل در سر کشی ای مرغ خوشخوان غم مخور
دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت
دائماً يک سان نباشد حال دوران غم مخور
هان مشو نوميد چون واقف نهای از سر غيب
باشد اندر پرده بازیهای پنهان غم مخور
ای دل ار سيل فنا بنياد هستی برکند
چون تو را نوح است کشتيبان ز طوفان غم مخور
در بيابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم
سرزنشها گر کند خار مغيلان غم مخور
گر چه منزل بس خطرناک است و مقصد بس بعيد
هيچ راهی نيست کان را نيست پايان غم مخور
حال ما در فرقت جانان و ابرام رقيب
جمله میداند خدای حال گردان غم مخور
حافظا در کنج فقر و خلوت شبهای تار
تا بود وردت دعا و درس قرآن غم مخور