تبليغاتX
...و بـــــاز هـم تـنهـــایــی...
 

 یکبار...

 

چه کنم که صدایت را

صدای قدمت را

صدای نفست را

هرچند که دور است، از من

می شناسم ...

 

برگها که می ریزند و روی برگهای کوچه

نمناک و عاشق قدم می گذارم ،

باز به خاطر می آورم

که نگاه به چشمان تو مدتهاست

برایم مرده اند...

چشمانت دورند

دورتر از وجود و قدمهایی که

 گاه به گاه، سر می زنند به تنهایی ام  ...

 

ساعت که به دلهره های دیروز من نزدیک می شود :

همه می گویند،

 می خندند،

منتظر می مانند،

عاشق می شوند،

سیراب می شوند

و ما تنها سخن می گوییم ،

آرزو می کردیم ،

یاد می کنیم

و دیگر آرزو نمی کنیم !

نمی خندیم

و صبر می کنیم

تا شاید پاییزی دیگر به آرامش دعوت شویم ...

 

یکبار، بیا !

یکبار ، حرفهای ستاره را گوش کن ،

می دانم ،

می دانم که فرصت نداری

این حرفها رنگ دیروزی دارند ،

هوا بیرون سرد است ،

خسته ای !

و هنوز

حل تمرینهایت مانده اند ،

می دانم

ولی مطمئن باش :

ستاره آنقدر که شب و ابرها می گویند،

بد نیست!!!

  

شعر از بهار نازنین                               

 

+ نوشته شده در  ساعت 0:43  توسط گمنام  |