یکبار...
چه کنم که صدایت را
صدای قدمت را
صدای نفست را
هرچند که دور است، از من
می شناسم ...
برگها که می ریزند و روی برگهای کوچه
نمناک و عاشق قدم می گذارم ،
باز به خاطر می آورم
که نگاه به چشمان تو مدتهاست
برایم مرده اند...
چشمانت دورند
دورتر از وجود و قدمهایی که
گاه به گاه، سر می زنند به تنهایی ام ...
ساعت که به دلهره های دیروز من نزدیک می شود :
همه می گویند،
می خندند،
منتظر می مانند،
عاشق می شوند،
سیراب می شوند
و ما تنها سخن می گوییم ،
آرزو می کردیم ،
یاد می کنیم
و دیگر آرزو نمی کنیم !
نمی خندیم
و صبر می کنیم
تا شاید پاییزی دیگر به آرامش دعوت شویم ...
یکبار، بیا !
یکبار ، حرفهای ستاره را گوش کن ،
می دانم ،
می دانم که فرصت نداری
این حرفها رنگ دیروزی دارند ،
هوا بیرون سرد است ،
خسته ای !
و هنوز
حل تمرینهایت مانده اند ،
می دانم
ولی مطمئن باش :
ستاره آنقدر که شب و ابرها می گویند،
بد نیست!!!
شعر از بهار نازنین