چشم هایم بی هیچ بهانه ای می خواهند ببارند
درو غَ غم انگیزی ست
که سیاهی
تمام وجودم را به بند کشیده است
کجایی؟
بیا بیا
راه را کوتاه کن
از کوچه ها بگذر
و به دیوارها اعتنایی نکن
درها را
پنجره ها را
باز کن
پرده ها را کنار بزن
و شتابان
خودت را به من برسان
و بی هیچ کلامی
از من
هر چه که می خواهی بخواه
تا که من جان نثار تو کنم
