
وقتی که نیستید
به اندازه هزار کتاب هزار صفحه یا هزار جمله در هر صفحه
نیاز به گفتن دارم
وقتی که هستید از پس هر جمله
کتاب هزار صفحه، هزار جمله، در هزار توئی؛ در خاطره
پا پس می نهد
تا خودش را پنهان کند
و من تنها می مانم
مثل خدائی
آماده ساختن دنیائی برای تو، برای خودش، برای من، یا برای هیچکس
****
پس آن بهتر که سکوت کنم
سکوت از تمام ناگفته ها
سرشار است
جمله ای بگو
گاهي سکوت عذابی بزرگ است
برای شکستن سکوت
کتاب هزار صفحه سکوتت را ببند
****
کلامی شیرین بگو
سکوت نکن،
خودت را پشت سکوتت پنهان مکن
تا من هم کودکی بشوم
میان مزرعه ای به دنبال پروانه ای
تا به پشت سکوت تو دست بیابم و
از سکوت خودم فرار کنم
یا آنروی سکه
به سکوتم عادت کنم
راستی شیر بهتر است یا خط
وقتی که هر دو روی سکه
زنگار بسته
****
در سکوت گفتی
دیشب روز خوبی بود
مگر شب می تواند
پشت اینهمه سکوت
روز خوبی باشد
پس
فردا هم
شب بهتری است
***
پس وقتی که نیستید
هزار کتاب هزار نوشته را
زیر سر می گذارم
برای خوابیدن
در قير شب
ديرگاهی است كه در اين تنهايی
رنگ خاموشی در طرح لب است
بانگی از دور مرا میخواند
ليك پاهايم در قير شب است
رخنهای نيست در اين تاريكی
در و ديوار به هم پيوسته
سايهای لغزد اگر روی زمين
نقش وهمی است ز بندی رسته
نفس آدمها
سر بسر افسرده است
روزگاری است در اين گوشه پژمرده هوا
هر نشاطی مرده است
دست جادويی شب
در به روی من و غم میبندد
میكنم هر چه تلاش،
او به من می خندد .
نقشهايی كه كشيدم در روز،
شب ز راه آمد و با دود اندود .
طرحهايی كه فكندم در شب،
روز پيدا شد و با پنبه زدود .
ديرگاهی است كه چون من همه را
رنگ خاموشی در طرح لب است .
جنبشی نيست در اين خاموشی
دستها پاها در قير شب است .