
مرا ببر...
من از دیاری می آیم که هیچ کس
گندمان را
عاشق نمی داند !
همه فقط در این حد می دانند که اگر گندم نباشد:
نان نیست،
نان که نباشد،
گرسنگی ست
و گرسنگی مساوی ست با فقر!
من از دیاری می آیم
که هیچ نشانی از دلتنگی
در وجودشان یافت نمی شود!
زندگی تشکیل شده از چهار حرف ساده:
ـ تولد
ـ ازدواج
ـ تولید مثل
ـ مرگ
همه برای هم زیست می کنند
نه که یاد یکدگر باشند، نه...
همه زندگی می کنند
به گونه ای که از آنها انتطار می رود!
عصرها وقتی
باد روی پرده می رقصد،
همه می شنوند صدای یکدگر را ...
همه آزادانه سخن می گویند...
دخترکان سرشار شعر می خوانند!
"به حرف عشق که می رسند،
آهسته می خوانند...
یا گاه اصلا نمی خوانند...
عشق را قورت می دهند..."
ادامه می دهند
ادامه
ادامه می دهند، آنگونه که از آنها انتظار می رود...
کسی نه نمی گوید!
کسی حتی در خوابهایش هم حق ندارد
به دیار دیگر برود!
دور خوابهایت را حصار سرخ کشیده اند،
تامبادا...
مرا ببر...
مرا از این سوی دیوارهای سیاه ببر...
مرا از این کوچه های بن بستی که رگهای امیدم را
تیغ می زنند،
ببر...
مرا از این دیار که همه تنها در قفس هایشان آزادند
ولی دم نمی زنند،
ببر...
باران
بسیار می بارد، اینجا
ولی هیچ کس را یاد آور خاطره ای نیست!!!
همه چیز پر رنگند
گلها غلط می خورند از رنگ، اینجا
لیک،
کم کم فراموشم شده
که عطر یاس
چند صباحی پیش
چگونه، گیجم می کرد؟
نه یاس بوی یاس می دهد...
نه عشق بوی عشق...
ای دور...
ای دیرآمده ...
ای ناجی...
ببر مرا !
آنقدر مرا ببر،
که همه را از یاد ببرم...
من
هیچ گاه عشق را ندیده ام
مرا به گندمزار تابلوی اتاقم ببر
می خواهم گوشه ای بنشینم
می خواهم عشق میان نسیم و گندم را به تماشا بنشینم
می خواهم عشق را فریاد بزنم
زیرا که من،
هیچ گاه عشق را ندیده ام !
شاید در آن تابلو
عشق بوی گس ندهد...
شاید
شاید آن شاخه گندم و آن نسیم ساده
از تمام اهالی دیار من خوشبختر باشند...
شعر:بهار نازنین