تبليغاتX
...و بـــــاز هـم تـنهـــایــی...

قايقي خواهم ساخت
خواهم انداخت به آب
دور خواهم شد از اين خاك غريب
 كه در آن هيچ كسي نيست كه دربيشه عشق
قهرمانان را بيدار كند

 
قايق از تور تهي
و دل از آرزوي مرواريد
 همچنان خواهم راند
نه به آبي ها دل خواهم بست
نه به دريا پرياني كه سر از آب بدر مي آرند
و در آن تابش تنهايي ماهي گيران
 مي فشانند فسون از سر گيسوهاشان
 همچنان خواهم راند
همچنان خواهم خواند
 دور بايد شد دور
مرد آن شهر اساطير نداشت
زن آن شهر به سرشاري يك خوشه انگور نبود
هيچ آينه تالاري سرخوشي ها را تكرار نكرد
چاله آبي حتي مشعلي را ننمود
 دور بايد شد دور
 شب سرودش را خواند
نوبت پنجره هاست
همچنان خواهم خواند
همچنان خواهم راند

 
پشت دريا ها شهري است
 كه در آن پنجره ها رو به تجلي باز است
بام ها جاي كبوترهايي است كه به فواره هوش بشري مي نگرند
دست هر كودك ده ساله شهر شاخه معرفتي است
مردم شهر به يك چينه چنان مي نگرند
كه به يك شعله به يك خواب لطيف
خاك موسيقي احساس ترا مي شنود
و صداي پر مرغان اساطير مي آيد در باد


پشت درياها شهري است
 كه در آن وسعت خورشيد به اندازه چشمان سحرخيزان است
 شاعران وارث آب و خرد و روشني اند
پشت دريا ها شهري است
 قايقي بايد ساخت

                              

 

 


 

 

رفتم مرا ببخش  مگو که او وفا نداشت
راهی بجز گریز برایم نمانده بود
این عشق آتشین پر از درد بی امید
در وادی گناه و جنونم کشانده بود
رفتم که داغ بوسه پر حسرت تو را 
 با اشکهای دیده ز لب شستشو دهم
رفتم که نا تمام بمانم در این سرود
رفتم که با نگفته بخود آبرو دهم
 رفتم ‚ مگو ‚ مگو که چرا رفت ‚ ننگ بود
عشق من و نیاز تو و سوز و ساز ما
از پرده خموشی و ظلمت چو نور صبح
بیرون فتاده بود یکباره راز ما
رفتم که گم شوم چو یکی قطره اشک گرم
در لابلای دامن شبرنگ زندگی
رفتم که در سیاهی یک گور بی نشان
فارغ شوم ز کشمکش و جنگ زندگی
من از دو چشم روشن و گریان گریختم 
از خنده های وحشی طوفان گریختم 
از بستر وصال به آغوش سر هجر
آزرده از ملامت وجدان گریختم
ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز
دیگر سراغ شعله آتش زمن مگیر
می خواستم که شعله شوم سرکشی کنم
مرغی شدم به کنج قفس بسته و اسیر
روحی مشوشم که شبی بی خبر ز خویش
در دامن سکوت بتلخی گریستم
نالان ز کرده ها و پشیمان ز گفته ها

 

 


 

 

دلم تنگ است دلم تنگ است

دلم اندازه حجم قفس تنگ است

سکوت از کوچه لبريز است

صدايم خيس و باراني است

نمي دانم چرا در قلب من پاييز طولاني است

 

 

 

 

 


 

 

 

به سراغ من اگر مي آييد
پشت هيچستانم
پشت هيچستان جايي است
پشت هيچستان رگ هاي هوا پر قاصدهايي است
 كه خبر مي آرند از گل واشده دورترين بوته خاك
روي شنها هم نقشهاي سم اسبان سواران ظريفي است كه صبح
به سرتپه معراج شقايق رفتند 
 

پشت هيچستان چتر خواهش باز است
 تا نسيم عطشي در بن برگي بدود
زنگ باران به صدا مي آيد
آدم اينجا تنهاست
و در اين تنهايي سايه ناروني تا ابديت جاري است

به سراغ من اگرمي آييد
 نرم و آهسته بياييد مبادا كه ترك بردارد
چيني نازك تنهایی من

 

 


 

 

کفشهایم کو،

چه کسی بود صدا زد: سهراب؟

آشنا بود صدا مثل هوا با تن برگ.

مادرم در خواب است.

و منوچهر و پروانه، و شاید همه مردم شهر.

شب خرداد به آرامی یک مرثیه از روی سر ثانیه ها می گذرد

و نسیمی خنک از حاشیه ی سبز پتو خواب مرا می روبد.

بوی هجرت می آید:

بالش من آواز پر چلچله هاست.

 

صبح خواهد شد

و به این کاسه آب

آسمان هجرت خواهد کرد.

 

باید امشب بروم.

 

من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم

حرفی از جنس زمان نشنیدم.

هیچ چشمی، عاشقانه به زمین خیره نبود.

کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد.

هیچ کس زاغچه ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت.

من به اندازه یک ابر دلم می گیرد

وقتی از پنجره می بینم حوری

- دختر بالغ همسایه -

پای کمیاب ترین نارون روی زمین

فقه می خواند.

 

چیزهایی هم هست، لحظه هایی پر اوج

(مثلا شاعره ای را دیدم

آنچنان محو تماشای فضا بود که در چشمانش

آسمان تخم گذاشت.

و شبی از شبها

مردی از من پرسید

تا طلوع انگور، چند ساعت راه است؟)

باید امشب بروم.

 

باید امشب چمدانی را

که به اندازه پیراهن تنهایی من جا دارد، بردارم

و به سمی بروم

که درختان حماسی پیداست،

رو به آن وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند.

یک نفر باز صدا زد: سهراب!

کفش هایم کو؟

 


 

 

 

کرکره های پنجره را میکشم

تا انبوه مردمان ر ا نبینم

دلم میگیرد از هجوم بی درنگشان

 و از خنده های بی دغ دغه شان

آرام رفتنشان بوی فریب می دهد

و تندی شتابشان دسیسه ای را رقم میزند

آنگاه که درسکوتند ، فکرشان به شیطان می ماند

و  آن زمان که لب به سخن می گشایند 

 یکدیگر را به ورطه نابودی می برند

دستشان را برای دوستی مفشار 

که اینان در تالاب هزاررنگ دنیا غوطه ورند

اگر توانند تو را رام آرزوهاشان خواهند کرد

و گرنه غرق در مرداب رویاشان خواهی شد

 

 


Image hosting by TinyPic 

چرا گرفته دلت مثل آنکه تنهایی
چه قدر هم تنها
خیال می کنم
دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستی
دچار یعنی عاشق
و فکر کن که چه تنهاست
اگر که ماهی کوچک دچار آبی دریای بیکران باشد
و چه فکر نازک غمناکی
و غم تبسم پوشیده نگاه گیاه است
و غم اشاره محوی به رد وحدت اشیاست
خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند
و دست منبسط نور روی شانه آنهاست
نه. وصل ممکن نیست
همیشه فاصله ای هست
اگر چه منحنی آب بالش خوبی است
برای خواب دل آویز و ترد نیلوفر
همیشه فاصله ای هست
دچار باید بود
وگرنه زمزمه حیرت میان دو حرف
حرام خواهد شد
و عشق
سفر به روشنی اهتراز خلوت اشیاست
و عشق
صدای فاصله هاست
صدای فاصله هایی که غرق ابهامند
نه
صدای فاصله هایی که مثل نقره تمیزند
و با شنیدن یک هیچ می شوند کدر
همیشه عاشق تنهاست
و دست عاشق در دست ترد ثانیه هاست
و او و ثانیه ها می روند آن طرف روز
و او و ثانیه ها روی نور می خوابند
و او و ثانیه ها بهترین کتاب جهان را
به آب می بخشند
و خوب می دانند
که هیچ ماهی هرگز
هزار و یک گره رودخانه را نگشود
و نیمه شب ها با زورق قدیمی اشراق
در آب های هدایت روانه می گردند
و تا تجلی اعجاب پیش می رانند ....

 


 

مرداب تنها بود و من تنها تر

مرداب آرام بود و من هم در آرامش به او نظاره میکردم

مرداب ساکت بود و مرا نیز سکوت فراگرفته بود

مرداب را دوست دارم

او بزرگ است

آرام است

ولی غمگین

و دل پر دردی دارد

حتی تکان هم نمی خورد

که اگر تکان بخورد

وآرامشش به هم بخورد

دیگر مرداب نیست!

با همه اینها

ناگهان از او بدم آمد

متنفر شدم

چون از بی تحرکی و بی تعصبی

او را لجن فرا گرفته...

مرداب تنها بود و من تنها تر

 یادتان باشد

مرداب نمانید...

 


 

دشت هايی چه فراخ!

کوههايی چه بلند !

در گلستانه چه بوی علفی می آمد!

من در اين آبادی ، پی چيزی می گشتم :

پی خوابی شايد ،

پی نوری ، ريگی ، لبخندی .

 

پشت تبريزی ها

غفلت پاکی بود ، که صدايم می زد

پای نیزاری ماندم، باد می آمد، گوش دادم :

چه کسی با من حرف می زد ؟

سوسماری لغزيد

راه افتادم .

يونجه زاری سر راه ،

بعد جاليز خيار ، بوته های گل رنگ

و فراموشی خاک

 

لب آبی

گيوه ها را کندم ، و نشستم ، پاها در آب :

" من چه سبزم امروز

و چه اندازه تنم هوشيار است!

نکند اندوهی ، سر رسد از پس کوه .

چه کسی پشت درختان است!

هيچ ، می چرد گاوی در کرد.

سايه هايی بی لک ،

گوشه ای روشن و پاک

کودکان احساس ! جای بازی اينجاست.

زندگی خالی نيست :

مهربانی هست، سيب هست ، ايمان هست.

آری

تا شقايق هست ، زندگی بايد کرد .

 

در دل من چيزی است ، مثل يک بيشه نور ، مثل خواب دم صبح

و چنان بی تابم ، که دلم می خواهد

بدوم تا ته دشت ، بروم تا سر کوه.

دورها آوايی است ، که مرا می خواند

 

+ نوشته شده در  ساعت 23:31  توسط گمنام  | 

                        

 

              

 

Love all, Trust a few

 


     

Ga vooral trouwen.

 

Als je een Geode Echtgenoot

 

 treft, dan zul je Gelukkig

 

 worden. Tref je een slechte,

 

 dan zul je een Filsoof

 

 worden.


          

  

Voor wie ik liefheb,

 wil ik heten

...


 

      

 

Maak het beste van je zelf, Want dat is het enige wat

 

 

je hebt

...


Afscheid Nemen Beteken De Geboorte Van Een

 Herinnering


Hoe komt het dat we vaak niet weten wanneer de liefde ontstond, maar wel wanneer hij eindigt?


Duisternis kan geen duisternis laten verdwijnen, dat kan

 

alleen het licht.

 

Haat kan geen haat verdrijven, dat kan alleen de liefde.

 

+ نوشته شده در  ساعت 14:3  توسط گمنام  | 







در نمازم خم ابروی تو با یاد آمداز من اکنون طمع صبر و دل و هوش مدارباده صافی شد و مرغان چمن مست شدندبوی بهبود ز اوضاع جهان می​شنومای عروس هنر از بخت شکایت منمادلفریبان نباتی همه زیور بستندزیر بارند درختان که تعلق دارندمطرب از گفته حافظ غزلی نغز بخوان

حالتی رفت که محراب به فریاد آمدکان تحمل که تو دیدی همه بر باد آمدموسم عاشقی و کار به بنیاد آمدشادی آورد گل و باد صبا شاد آمدحجله حسن بیارای که داماد آمددلبر ماست که با حسن خداداد آمدای خوشا سرو که از بار غم آزاد آمدتا بگویم که ز عهد طربم یاد آمد

 

دردم از یار است و درمان نیز هم

                               دل فدای او شد و جان نیز هم

این که می‌گویند آن خوشتر ز حسن

                                                             یار ما این دارد و آن نیز هم

یاد باد آن کو به قصد خون ما

                              عهد را بشکست و پیمان نیز هم

                                                           دوستان در پرده می‌گویم سخن

گفته خواهد شد به دستان نیز هم

                                چون سر آمد دولت شب‌های وصل

                                                            بگذرد ایام هجران نیز هم

هر دو عالم یک فروغ روی اوست

                               گفتمت پیدا و پنهان نیز هم

                                                            اعتمادی نیست بر کار جهان

بلکه بر گردون گردان نیز هم

                             عاشق از قاضی نترسد می بیار

                                                           بلکه از یرغوی دیوان نیز هم

محتسب داند که حافظ عاشق است

                           و آصف ملک سلیمان نیز هم

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 19:58  توسط گمنام  |