|
|
شب
شب مثل ماهی بود مثل ماه بود در آب شب مثل رویا بود مثل تشنگی در خواب * شب مثل مادر بود با موی پریشان دست هایی رو به بالاها * شب انتقام هر چه روز و روشنی را می گرفت از ما * شب یک دریچه، یک افق یک آسمان تار
شب پشت بام خانه را می دید اما از پس دیوار * شب مثل دریا بود طوفانزای و بی پروا شب مثل چشمم بود در تاریکی و پیدا * شب یک سکوت و وحشت و حسرت شب هم شبیه غصه های یک دل تنها * شب مثل باران بود که می ریخت بر جانم سنگینی اش افتاده بود بر سایه فردا * شب یک طلوع بی نهایت بود
در لایه های روشنای ماه گفتم:به شب من عاشقم اما... خندید و گفت : این قصه تکراریست من ماندم و یک آه ! ... |
+
نوشته شده در ساعت 13:44 توسط گمنام
|
|
فاصله
نردبانیست میان من و تو و تو از آن بالا نور می پاشی به من مهر می بخشی به من * پله پله می روم راه من دشوار است زحمتم بسیار است نورتابیده به من * و به دستم دارم سبدی از گل سرخ دامنم رنگ سپید و سوالی دارم * که چرا مهر به من می بخشی؟ *
مهر تو حلقه زنجیر شده است که ندارم ره برگشتن از این پله عشق به کجا می کِشی ام؟ نور تابیده به من * و به موهای من است جای دستان تو باز روی سرشانه من کوله باریست به سنگینی عمر * ردّ پاهای مرا خوب ببین که شبیه است به تنهایی من عطر بی تابی من پیچیده است نور تابیده به من * و چه لذت دارد لحظه پیوندِ... دست های من و تو روی آن بام بلند
که به اندازه عشق من و تو جا دارد * چه تماشا دارد! دست من خواهد کاشت گل خوشبختی من را به زمین دل تو... و من از این پایین غنچه های گل خوشبختی خود را دیدم * کمکم کن! کمکم کن! که حقیقت بشود فاصله کمتر و کمتر بشود ... نور تابیده به من نور تابیده به من ... |
+
نوشته شده در ساعت 13:42 توسط گمنام
|